polanski

« شبی در پاریس، با ژراژ و ژان‌پی‌یر به رستورانی رفتیم. عکاس سمجِ احمقی تا خودِ رستوران تعقیبمان کرد. بعد هم زیر حملاتِ فلاشِ دوربینِ آقا، غذای‌مان را خوردیم. از رستوران که بیرون آمدیم دوباره دنبالمان راه افتاد. نیمه‌های راه در خیابانِ خلوتی پریدم بهش و دوربینش را از دستش گرفتم. ژراژ و ژان‌پی یر هم محکم او را گرفتند تا من نگاتیو‌ها را از داخل دوربین دربیاورم. بعد هم جیب‌هایش را گشتم تا بقیه نگاتیو‌ها را پیدا کنم. تازه متوجه شدم که یک حلقه فیلم را محکم در دستش گرفته است. هر کار کردم مشتش را باز نمی‌کرد. بعد هم حلقهء فیلم را در دهانش انداخت. تمام سعی‌ام را کردم که فکش را باز کنم. ژان‌پی‌یر زیر بغلش را گرفته بود و قلقلکش می‌داد شاید که خنده‌اش بگیرد و دهانش را باز کند. ولی فایده‌ای نداشت. او به آرمان بزرگش وفادار بود! »

]   از کتابِ رومن به روایت پولانسکی – نوشته رومن پولانسکی / صفحه ۳۸۸ ]

IMG_4633_soltanabadian_01
                            بخشی از دست‌نوشته‌های روزانه سفر در دفترچه‌ یادداشت

حدود بیست سال است که خاطرات روزانه‌ام را می‌نویسم. از سال ۱۳۷۰ تا ۱۳۸۲ به طور منظم و روزانه و بعداز آن به طور نامنظم و جسته و گریخته. این نوشته‌ها فقط مربوط به اتفاقات روزمره نبوده و نیست و شامل بیانِ احساس و نگاهم به اتفاقات حال، آینده و گذشته نیز بوده و هست. مدتی تکرار و روزمرگی، باعث دوری‌ موقتم از نوشتن این دست‌نوشته‌های شخصی شد اما آغاز سفری یکساله با دوچرخه به کشور‌های آسیایی در دی‌ماه ۱۳۹۰ شروعی دوباره بر نوشتن روزانهء خاطرات در دفترچه‌‌های یادداشت کوچکی  شد که در حالِ حاضر، ماندگارترین و بهترینِ سوغات سفر من محسوب می شود.
 این نوشته‌ها علاوه بر ثبت بسیاری از اتفاقاتِ متنوع و جالبِ سفر، شاملِ ایده‌هایی که در طولِ این زمان برای عکاسی به ذهنم رسیده بود نیز می‌شود. اجرای این ایده‌ها و ثبتِ مجموعه‌‌عکس‌هایی که در موردِ آن‌ها نوشته‌ام نیاز به سفری دوباره به بعضی از مکان‌هایی که به آن‌ها سفر کرده‌ام دارد اما مهم این است که گامِ اولِ با نوشتن‌شان برداشته شده است. حالا زمان زیادی برای پرداختن و اندیشیدن به آن‌ها دارم.
 بدون شک اگر در همان مکان و لحظه‌هایی که باید مطالبی را می‌نوشتم از این کار طفره می‌رفتم الان دیگر چیز زیادی در خاطرم نمانده بود که به طور مدون بشود به آن پرداخت و در موردش فکر کرد. حالا مدتی هست که یک دفترچه‌یادداشت کوچک نیز به ابزار اصلی کارِ من در عکاسی ( به‌خصوص در سفر) اضافه شده است. نوشتن برای بهتر‌دیدن به من کمک فراوانی می‌کند. تاکید و تامل بر جزئیات و ثبت و نظم بخشیدن به تفکرات و احساساتِ سیال به خصوص در اولین برخورد‌ها با اتفاقاتِ نو، حاصلِ نوشتن‌های مستمر و به روز است. علاوه بر این به نظرم یک عکاس باید بتواند خوب بنویسد ( در مواقعی که نیاز برای نوشتن یک
Caption و یا statement است ) و برای خوب نوشتن، علاوه بر مطالعه، نیاز به تمرین و استمرار در نوشتن است، می‌توان از نوشتن کلمات و جمله‌های ساده شروع کرد و البته من روشِ سنتی یعنی نوشتن بر روی کاغذ را پیشنهاد می‌کنم.
 در دنیایی که هر لحظه تمرکز ذهن با صدای زنگ، بوق، آلارم و دینگ‌و دانگی ( از منبعِ موبایل گرفته تا خیلی چیز‌های دیگر ) به هم می‌ریزد و اتفاقاتِ نو به سرعت جای اتفاقاتِ کهنه را می‌گیرند، وجود یک قلم و دفترچه یادداشتی کوچک در جیبِ و استفاده از آن‌ها واقعا کاربردی و لازم است.


IMG_4140

این عکس، تصویری به جا مانده از ۶۵ سالِ قبل است. دخترِ کوچکی که گیسو‌هایش را بافته است و دست راستش را باز کرده و حواسش به دوربینِ عکاسی‌ست مادر من است، در میان مادربزرگ‌هایم (که هریک گلدانی در دست گرفته‌اند و مادربزرگِ پدری‌ام کوزه‌ای هم بر دوش دارد) و عمه‌ها و دایی‌هایم. 
این یک سندِ خانوادگی‌ست. عکسی در ابعاد ۶ در ۸ سانتی‌متر. ساعت‌ها به این عکس نگاه کرده‌ام و هنوز هم راز‌های فراوانِ این عکس بر من نهفته مانده است. مادربزرگ‌ها هیچ‌کدامشان زنده نیستند. یکی از عمه‌ها هم همان‌سال‌ها از دنیا رفته است. مادرِ مادرم، لبخند به لب دارد و سیگاری در لای انگشتان و انگار دارد حرفی می‌زند. مادرم فارغ‌البال از آدم بزرگ‌ها حواسش به شیطنت‌های کودکانه‌اش و دوربینی‌ست که او را نشانه رفته‌است. سمت راستِ تصویر، یکی از دایی‌ها و عمه‌ام صورتشان دیده نمی‌شود و انگار دارند به حرف‌های مادربزرگ گوش می‌دهند. نمی‌دانم عکاس چه کسی‌ست و کسی هم یادش نیست. این تصویرِ لحظه‌ای‌ست در میانِ لحظه‌های بی‌شماری که محکوم به فراموشی بودند. این قانونِ زمان است. عکس‌ در مقابلِ این قانونِ تلخ (البته نه همیشه تلخ) قد علم می‌کند و آن را می‌شکند. عکس‌ها شاهدانِ صامتِ تصویرهایی هستند که محکوم به فراموشی‌اند. این عکس برای من جاده‌ایست به روز‌های دور و من با اشتیاق به درونِ عکس سفر می‌کنم. روز‌هایی که آن دخترکِ بازیگوش نمی‌دانست قرار است مادرِ هفت فرزند شود، روز‌هایی که دو‌خواهری که در این عکس هستند نمی‌دانستند که هر دو‌تاشان، مادربزرگ‌های بچه‌های همین دخترکِ بازیگوش خواهند شد. این عکسِ کوچک، برای من ماجراهای بزرگی در دلِ خودش دارد. عکاس، زمانی کمتر از یک ثانیه را برای من به ارث گذاشته است. گنجینه‌ای که روایت‌گرِ بخشی از سال‌ها زندگیِ آدم‌هایِ یک خانواده است.
صفحه 10 از 12
صفحه قبلی |<< << < ... 9  [10]  11  ... > >> >>| صفحه بعدی